ایلیا خانایلیا خان، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

ایلیا ناز مامان و بابا

روستای آیشیرین

توی تعطیلات نوروز یه بار رفتیم روستای آبشیرین خونه دایی بابا امید. واقعا همه جا سرسبزو قشنگ بود... ایلیا و بابا امیدبه همراه عمه نادیا ...
10 دی 1393

سال تحویل

نوروز توی شهرمون خیلی زیباست. آب و هوای گچساران توی فصل بهار واقعا دوست داشتنیه. از اتفاقات سال 92 برای مامان و بابا این بود که توی تیر ماه 92 ما از دهدشت به گچسارن اسباب کشی کردیم و خونمون اومد گچساران. البته اون موقع هنوز تو به دنیا نیومده بودی. ولی انتقالی بابا امید درست نشد و هر روز میره دهدشت و میاد... بزرگترین و قشنگ ترین اتفاق زندگی ما در سال 92 به دنیا اومدن شازده کوچولومون آقا ایلیا بود. لحظه سال تحویل من و تو و بابایی هرسه کنار سفره هفت سین نشستیم و برای سلامتی وعاقبت به خیری همه دعا کردیم . ان شاا... این سال جدید برای همه دوستامون پر از اتفاقات خوب باشه.آمییییییین... ولی کلی هم عکس و عیدی گرفتیم. بعد از سال تحویل ...
10 دی 1393

آتلیه

دیگه کم کم داریم به استقبال نوروز می ریم. البته هوای شهرمون از اوایل اسفند بهاری شده... چند روز قبل از عید پسر گلمون رو بردیم آتلیه .البته قرار بود 24 شهریور، سالگرد ازدواج مامان و بابا بریم، اما چون اون موقع شما خیلی نی نی بودی و فقط 33 روزت بود صبر کردیم تا بزرگتر شی و خودت بتونی بشینی. ...
6 دی 1393

شش ماهگی

پایان شش ماهگیت بود که باهم رفتیم شبکه بهداشت که وزن گل پسرم 9.1 کیلو گرم و قدت 71سانتی متر بود. خداکنه همیشه اینجوری خوب رشد کنی خب، دیگه مرد شدی و باید غذا بخوری. فرنی و حریره بادوم رو خیلی با علاقه میخوردی با اینکه یه قاشق بیشتر نبود ولی همون یه قاشق رو هم با لذت میخوردی . خدا رو شکر پسر بد غذایی نبودی . اینم عکسای پسر گلم موقع غذا خوردن با اینکه خوردن آب میوه برات زود بود اما با دیدن پرتقال و لیمو شیرین دست و پا تکون میدادی که منم میخوام. منم دیگه چاره ای نداشتم جز تسلیم شدن...         ...
6 دی 1393

پنج ماهگی

پسر گل ما از اوایل پنج ماهگی نشستن رو به کمک بالشت هایی که دورش میذاشتیم شروع کرد و کم کم تونست در اواخر پنج ماهگی به تنهایی و بدون کمک نشست رو تجربه کنه... موهای پسری خیلی بلند شده بود و اذیتش میکرد که روز باهم رفتیم خونه آقا قاسم (پسر دایی بابا) و اونجا موهای گل پسرمون رو کوتاه کردیم.. الهی قربون اون چهره ناز و ملوست بشم مامان جان.   ...
27 آذر 1393

روز حضرت علی اصغر(ع)

دريايي برسردست خلاصه درقنداقه اي خونين چشم در چشم کوير دوختي آنک آخرين فرياد روشنت درهجوم سه گانه شب به سکوت نشست... بي شمشير وسنان حتي بي ناخن و دندان زخمي به خصم زد اين آخرين سربازت که مرهمي اش نخواهد بود تا قيام قيامت ...   اونروز به همراه مادر بزرگ و عمه نادیا رفتیم مراسم. اما متاسفانه کلیه مامان درد گرفت و ما نتونستیم تا آخر مراسم بشینیم.انشاا... همیشه در پناه حضرت علی اصغر(ع) باشی پسر گلم   ...
27 آذر 1393

چهار ماهگی

یه عادت جدید که پیدا می کنی عادت قبلی یادت میره. یه مدته  دستهات رو مشت میکنی هرکاری هم که میکنیم باز نمیکنی که حداقل کف دستهات رو بشورم حالا دیگه شروع کردی به خوردن دستای کوچولوت. البته دست که چه عرض کنم دستات رو مشت می کنی و می کنی توی دهنت اینطوریش رو دیگه ندیده بودیییییییییم... تو چهار ماهگیت واقعا چشمات مثل چشمای بابایی آبی شده بود. من نمیدونم چراهمش رنگ چشمات تغییر میکنه       ...
27 آذر 1393
افراد آنلاین : 1
بازدید امروز : 23
بازدید دیروز : 103
بازدید هفتگی : 221
کل بازدیدها : 52,406