ایلیا خانایلیا خان، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

ایلیا ناز مامان و بابا

شش ماهگی

پایان شش ماهگیت بود که باهم رفتیم شبکه بهداشت که وزن گل پسرم 9.1 کیلو گرم و قدت 71سانتی متر بود. خداکنه همیشه اینجوری خوب رشد کنی خب، دیگه مرد شدی و باید غذا بخوری. فرنی و حریره بادوم رو خیلی با علاقه میخوردی با اینکه یه قاشق بیشتر نبود ولی همون یه قاشق رو هم با لذت میخوردی . خدا رو شکر پسر بد غذایی نبودی . اینم عکسای پسر گلم موقع غذا خوردن با اینکه خوردن آب میوه برات زود بود اما با دیدن پرتقال و لیمو شیرین دست و پا تکون میدادی که منم میخوام. منم دیگه چاره ای نداشتم جز تسلیم شدن...         ...
6 دی 1393

پنج ماهگی

پسر گل ما از اوایل پنج ماهگی نشستن رو به کمک بالشت هایی که دورش میذاشتیم شروع کرد و کم کم تونست در اواخر پنج ماهگی به تنهایی و بدون کمک نشست رو تجربه کنه... موهای پسری خیلی بلند شده بود و اذیتش میکرد که روز باهم رفتیم خونه آقا قاسم (پسر دایی بابا) و اونجا موهای گل پسرمون رو کوتاه کردیم.. الهی قربون اون چهره ناز و ملوست بشم مامان جان.   ...
27 آذر 1393

روز حضرت علی اصغر(ع)

دريايي برسردست خلاصه درقنداقه اي خونين چشم در چشم کوير دوختي آنک آخرين فرياد روشنت درهجوم سه گانه شب به سکوت نشست... بي شمشير وسنان حتي بي ناخن و دندان زخمي به خصم زد اين آخرين سربازت که مرهمي اش نخواهد بود تا قيام قيامت ...   اونروز به همراه مادر بزرگ و عمه نادیا رفتیم مراسم. اما متاسفانه کلیه مامان درد گرفت و ما نتونستیم تا آخر مراسم بشینیم.انشاا... همیشه در پناه حضرت علی اصغر(ع) باشی پسر گلم   ...
27 آذر 1393

چهار ماهگی

یه عادت جدید که پیدا می کنی عادت قبلی یادت میره. یه مدته  دستهات رو مشت میکنی هرکاری هم که میکنیم باز نمیکنی که حداقل کف دستهات رو بشورم حالا دیگه شروع کردی به خوردن دستای کوچولوت. البته دست که چه عرض کنم دستات رو مشت می کنی و می کنی توی دهنت اینطوریش رو دیگه ندیده بودیییییییییم... تو چهار ماهگیت واقعا چشمات مثل چشمای بابایی آبی شده بود. من نمیدونم چراهمش رنگ چشمات تغییر میکنه       ...
27 آذر 1393

دو-سه ماهگی

پسر گلم توی دوماهگی شروع کرد به تکون دادن دست و پا وگفتن صداهایی مثل اااوووو ، اغوووو 49روزت بود که بردیمت دکتر برای ختنه کردن. من خیلی نگران بودم که نکنه درد داشته باشی و گریه کنی به خاطر همین اومدم بیرون چون واقعا تحمل نداشتم اما بابا امید می گفت می خندیدی و پاهات رو تکون میدادی و نمی ذاشتی دکتر کارشو انجام بده آخر کار هم به جای دستت درد نکنه روی آقای دکتر جیش کردی پایان دو ماهگی و واکسن : چند روز تب داشتی و بی حال بود و به خاطر خوردن استامینوفن همش خواب بودی... اما بعدش که بهتر شدی شروع کردن به شیرین کاری و دلبری کردن.ااااااالهی قربونت برم وقتی که می خندی حالا یه کم جدی تر میشیم آقا اینقدر تکون نخور عکس ...
27 آذر 1393

سه روزگی

روز سوم بعد از تولدت سه تایی باهم رفتیم دکتر برای چک آپ کامل. الحمدا... مشکل خاصی نداشتی فقط یه کوچولو زردی داشتی که اونم آقای دکتر گفتن با خوردن شیر بر طرف میشه . همون روز به کمک آنا جون برای اولین بار حمومت دادیم و تو ناز تری و خوشگل تر شدی... روز پنجم رفتیم برای آزمایش غربالگری. روزهفتم برای پسر نازم عقیقه کردیم که انشاا... همیشه در پناه خداوند صحیح و سالم باشه. برای اینکه شبها بهتر بخوابی تا ده روز اول پسر قشنگم رو قنداق میکردیم که خدا رو شکر جواب داد و شبها گریه نمیکردی. بعد از اونم همش عادت کرده بودی در طول روز حتما باید قنداق می شدی تا خوابت می برد ماهم که چاره ای جز تسلیم شدن نداشتیم...  
27 آذر 1393