ایلیا خانایلیا خان، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

ایلیا ناز مامان و بابا

آب بازی

یه بار با هم رفتیم نوی حیاط لباس پهن کنیم که شما رفتی سراغ آب بازی (با اینکه به آب بازی علاقه داری ولی نمیدونم چرا از حموم کردن خوشت نمیاد و با کلی ناراحتی و گریه به زور به کمک بابا امید حمومت میدیم) وقتی هم بهت گفتم آقا ایلیا آب بازی کافیه بریم تو خونه و آب رو بستم شروع کردی به گریه کردن... اصرار برای نبستن آب قربووووووونت برم. گریه هاتم قشنگه عزیز دلم تازه بعدش رفتی جاروی ماشین شویی بابا رو هم آوردی ...
1 بهمن 1393

شب یلدا

امسال شب یلدا خونمون حسابی شلوغ بود.پدر بزرگ اینا، آناجون و عمه ها، عمو، یاشگین جون و خانواده شون و همینطور خانواده دایی یاشگین. من به عنوان میزبان  سعی کردم به همه خوش بگذره. کلی تنقلات گرفته بودیم تا دور همی خوبی داشته باشیم. شب هم که آنا جون اومد یا قابلمه بزرگ باقالی درست کرده بود و آورد . با اینکه هر کدوم خیلی خوردیم ولی بازهم یه عالمه اضافه اومد. پسر گل و جیگر مامان و باباش هم با آقا ماهان و امین کلی بازی و شیطونی کردین. اما یه کوچولو هم دعواتون شد. آخه ماهان کوچولو گوشیه مامانش رو دستش گرفته بود و باهاش بازی میکرد که شما فکر کردی گوشیه منه و سر این یه کم گریه کردی. البته این اقتضای سنته مامان نازم.چون نسبت به هر چیزی که م...
1 بهمن 1393

پاییز93

پسر گل مامان و بابا دیگه حسابی بزرگ شده و خیلی خیلی هم ناز می کنه.البته ناز کردنات هم زمان داره . مثلا وقتی مامان رو گاز میگیری و من بهت میگم ایلیا چرا این کار رو می کنی میای صورتتو میچسبونی به صورتم و میخوای که ببوسمت . آخه نیست کار خوبی می کنی جایزه هم می خوای.!! جالبتر اینجاست که فقط منو، مادر بزرگ و عمه نادیا رو گاز می گیری. آخه فکر کنم میدونی که ماهم مثل خودت مرداد ماهی هستیم. (منو مادر بزرگ 2 مرداد، عمه نادیا 20و شما هم که 21 مرداد!!!!!) 25 مهر ماه خداوند به خاله مریم (دختر دایی مامان) و عمو مجید یه شازده پسر خوشگل داد که اسمشو گذاشتن مهرسام. و شما در برخورد اول با دست محکم کوبیدی توصورت نی نی بیچاره . به خاطر همین خاله مریم ...
24 دی 1393

گامهای نخست

گل پسر عزیزم، از یک سال و یک هفتگی شروع کرد به تاتی کردن. اولا مبل رو میگرفتی و بلند میشدی و چند قدم میرفتی ولی خیلی زود یاد گرفتی دستات روبذاری روی زمین و پاشی و چند قدم تاتی کنی. بابا امید برای تشویق و تمرین بیشتر عروسک یا توپی رو میذاشت و بهت میگفت برو بگیرش اما شیطونک مامان و بابا اول چند قدم میرفت وبعد زود خسته میشد و دوباره چهار دست و پا میرفت برای توپ یا عروسک... اینجا هم کله کدوی من، داشت میرفت که برگه آزمایشی که برای چک آپ یک سالگیت دکتر نوشته بود رو از بابا امید بگیره.(خدا رو شکر سالم و سلامت بودی جیییییییییییگرمن ) و با به دست آوردن اون نشست تا خستگی در کنه ...
19 دی 1393

حسن کچل

بعد از سفر لردگان ،طبق رسوم گذشتمون که میگن بچه رو (حالا چه دختر چه پسر) تو یکسالگی باید کچل کرد!! طی یک عملیات انتحاری منو بابا امید این کارو انجام دادیم و کچلت کردیم. اولش یه کم گریه کردی ولی با آهنگ حسن کچل آروم شدی...واااااای که چقدر بامزه شدی عسلکم. ...
16 دی 1393

سفر لردگان

فردای روز تولدت یه سفر رفتیم لردگان تا به عمو رسول و خاله فریده سربزنیم. سفر خوبی بود  مخصوصا هوا که عالی بود. برای ما که توی مناطق گرمسیری زندگی می کنیم مثل بهشت بود.شما هم که حسابی خونه خاله فریده رو بهم ریختی و تا میتونستی شیطنت کردی ... موقع رفتن پل قره وایستادیم واسه استراحت.با ایستادن ماشین، عزیز دلمم از خواب بیدار شد و با دیدن فواره آبی که جلو یکی از مغازه ها بود شروع کردی به شادی کردن.بعد با امید یه بستنی مهمونت کرد تا شما از فکر آب بازی در بیای... ...
16 دی 1393