ایلیا خانایلیا خان، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

ایلیا ناز مامان و بابا

مهد کودک

گل پس عزیز مامان و بابا از 27/2 بنا به دلایل خاصی میره مهد کودک. روزی که رفتیم شرایط مهد رو بپرسیم ، از روی صندلی پایین پریدی و رفتی با بچه ها مشغول بازی شدی. با زحمت آوردمت خونه. منم امیدوار شدم که توی مهد میمونی و بهانه گیری نمی کنی. خدا رو شکر همینجوری هم شد و هفته اول اصلا بهانه گیری نکردی. دیدم فرصت مناسبیه برای از شیر گرفتنت چون دیگه شیر هم میخوری( قبلا فقط شیر عسل میخوردی)، واقعا پسر گلی بودی و کلی همکاری میکردی اما متاسفانه سرما خوردی و دو روز بعدش هم شکم روش گرفتی و به مدت یک هفته لب به غذا نزدی فقط شیر میخوردی گاهی هم موز که اونم اثری نداشت طوریکه 400 گرم وزن کم کردی. سر خونه اول که برگشتیم هیچ تازه وابستگیت بیشتر هم شد قرب...
16 خرداد 1394

خرابکاریهای گل پسر

پسرک شیطون و دوست داشتنیه من خیلی دوستت دار عزیز دلم. با دیدن کارها و شیطنت هات بعضی اوقات ناراحت میشم اما اکثر وقتها میخندم و خدا رو شکر میکنم که یه پسر سالم و خو شگل دارم که میتونه باکارهاو رفتارهاش دل مارو شادکنه. به قول معروف یکی از خصوصیات بچه ی خوب و سالم شیطنت هاشه. کلا دوست داری توی هرکاری دستی داشته باشی و یک تجربه جدید کسب کنی. البته بعضی وقتا کسب این تجربه ها باعث خرابکاری هم میشه. مثل دست کردن توی لیوان چای، پیچوندن سر شعله های گاز و... اینم چند نمومه از خاربکاریهای شیرینت یه روز جمعه ساعت 7.30 صبح، ایلیا خان مثلا میخواد چایی دم کنه ژله خیلی دوست داری و بهش میگی هیژَه. اصلا نذاشتی از تو قال...
31 ارديبهشت 1394

شیطنت های ایلیایی

اینم یه نوعشه دیگه... عاشق اینی که خودت رو وزن کنی دعوای پدر و پسر بر سر نوبت یه روزهایی هم یاد بچگی هات می افتی و دوست داری توی چادرت بخوابی.تازه دوست داری زیپش رو ببندم و توی چادر قلت بدم.هر وقت هم کسی میاد خونمون میبریش توی اتاقت و خودت میری روی تختت میخوابی و میخوای که پتو بندازن روت و کنار تختت بشینن تا شما اینجوری واسه خودت کیف کنی. درحال تماشای حسنی و خوردن کیک و آب پرتقال (البته بعد از خوردن قطره آهن) انشاالله همیشه سالم و تندرست باشی و خنده رو روی لبات ببینم. ...
16 ارديبهشت 1394

روزهای بهاری

این روزها بیشتر اوقات موقع عصر به سه چرخت میریم پارک سر کوچه. توی پارک کلی بهت خوش میگذره و کیفور میشی. هر جا هم که سنگ یا سنگریزه پیدا میکنی برمیداری و پرت میکنی...درواقع یه جورهایی عاشق این کاری. یه شب رفتیم پارک شهدای گمنام. اونجا هم کلی بازی کردی و یه دوست جدید پیدا کردی. اما موقع پیاده شدن از وسایل بازی خیلی گریه کردی، به هیچ وجه حاضر نبودی پیاده شی تا بریم خونه. اینقدر سر ذوق و شاد بودی که شام هم نخوردی. الللللهی مامان فدات بشه که این همه پر انرژی و خستگی ناپذیری... چراااااا وایساد؟؟؟ این روزها دوست داری همه ی کارهات رو خودت انجام بدی و مستقل باشی. غذا خوردن (دوست داری توی قابلمه غذا...
16 ارديبهشت 1394

نوروز94

سال نو می شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زندو پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما… سال 93 هم با همه ی خوبی ها و بدیهاش تموم شد و پسر گل قراره که یک سال بزرگتر شه . امسال سال تحویل شنبه،ساعت 2:15شب بود و امسال و سال بز نامگذاری کردن. البته لحظه سال تحویل منو شما خواب بودیم. چون روز خسته کننده ای داشتم و آخرین خونه تکونی ها رو انجام میدادم واقعا خسته شده بودم و ساعت 11موقع خوابوندن گل پسرم خوابم برده بود. فقط بابا امید بیدار بود که اونم ما رو بیدار نکرده بود... به هرحال امیدوارم سال جدید سالی پر از شادی و موفقیت برای همه مسلمونها و دوستان با...
24 فروردين 1394

سرگرمی های جدید

سلام عزیز تر از جانم. این روزها با برنامه های جدیدی که برات چیدیم حسابی سرگرمی و خدا رو شکر از جیغ زدنهات هم خبری نیست. بازیهای زیادی رو یاد گرفتی. یه پا نقاش شدی، موقع سفره پهن کردن کمک میکنی. وقتی غذات رو میخوری زود قاشقت رو میبری میندازی توی سینک ظرفشویی و مثلا به جای کمک کردن سفره رو بلند میکنی که بتکونی برام . از همه مهمتر حرف گوش کن تر شدی. فکرکنم منم مامان تر شدم. یکی از بازیهای این روزهات اینه که توپت رو بیاری بدی به من و بگی ماما، و بعد با اشاره بفهمونی که با بابا امید بازی کنیم. ما هم باید والیبال بازی کنیم تا شما بخندی و لذت ببری هر وقت هم که توپ می افته شما نقش توپ جمع کن رو داری. یه بار این بازی رو برات نقاشی کردم ،...
5 فروردين 1394