مهد کودک
گل پس عزیز مامان و بابا از 27/2 بنا به دلایل خاصی میره مهد کودک. روزی که رفتیم شرایط مهد رو بپرسیم ، از روی صندلی پایین پریدی و رفتی با بچه ها مشغول بازی شدی.
با زحمت آوردمت خونه. منم امیدوار شدم که توی مهد میمونی و بهانه گیری نمی کنی.
خدا رو شکر همینجوری هم شد و هفته اول اصلا بهانه گیری نکردی. دیدم فرصت مناسبیه برای از شیر گرفتنت چون دیگه شیر هم میخوری( قبلا فقط شیر عسل میخوردی)،
واقعا پسر گلی بودی و کلی همکاری میکردی اما متاسفانه سرما خوردی و دو روز بعدش هم شکم روش گرفتی و به مدت یک هفته لب به غذا نزدی فقط شیر میخوردی گاهی هم موز که اونم اثری نداشت طوریکه 400 گرم وزن کم کردی.
سر خونه اول که برگشتیم هیچ تازه وابستگیت بیشتر هم شد
قربونت برم هر وقت دلت درد میگرفت با گریه میومدی بغلم و میگفتی مــــــامـــــــا، مــــــامــــــــا
به هر حال هفته ی سختی بود و کلی اذیت شدیم
بعد از اون مهد رفتنت هم سخت تر شد و دیگه پیش هیچکس نمیمونی حتی بابا امید. حتی وقتی هم که خرید میریم اصلا راه نمیری و از بغلم پایین نمیای.
متاسفانه پروژه از شیر گرفتنت هم کنسل شد و منتظرم تا از این حالت وابستگیت کمتر بشه بعد دوباره شروع کنیم.
نزدیک 2ماه بود که دیگه شبها پوشک نمیشدی. شبها موقع خواب میگفتم ایلیا میخوام جیشت رو عوض کنم اما دیگه پوشکت نمیکنم واقعا خیلی عالی بودی و تو این مدت اصلا جات رو خیس نکردی.خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکردم همکاری میکردی و خودتو بیشتر تو دلم جا میکردی
اما با مریضی که پیش اومد همه ی رشته ها پنبه شد.
البته نا امیدی معنایی نداره و به کمک همدیگه دوباره شروع میکنیم. این بار با انگیزه ای قوی تر و محکم تر از قبل. تو شاهزاده ی منی و من بهت افتخار میکنم..gif)




مهد کودک 
