ایلیا خانایلیا خان، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

ایلیا ناز مامان و بابا

روزهای بهاری

1394/2/16 0:01
نویسنده : مامان نازی
315 بازدید
اشتراک گذاری

این روزها بیشتر اوقات موقع عصر به سه چرخت میریم پارک سر کوچه. توی پارک کلی بهت خوش میگذره و کیفور میشی. هر جا هم که سنگ یا سنگریزه پیدا میکنی برمیداری و پرت میکنی...درواقع یه جورهایی عاشق این کاری.

یه شب رفتیم پارک شهدای گمنام. اونجا هم کلی بازی کردی و یه دوست جدید پیدا کردی. اما موقع پیاده شدن از وسایل بازی خیلی گریه کردی، niniweblog.comبه هیچ وجه حاضر نبودی پیاده شی تا بریم خونه. اینقدر سر ذوق و شاد بودی که شام هم نخوردی. الللللهی مامان فدات بشه که این همه پر انرژی و خستگی ناپذیری...niniweblog.comniniweblog.com

چراااااا وایساد؟؟؟niniweblog.com

این روزها دوست داری همه ی کارهات رو خودت انجام بدی و مستقل باشی. غذا خوردن (دوست داری توی قابلمه غذا بخوری)، کفش پوشیدن، برداشتن چیزی از توی کابینت و ...قربونش برم حافظه ی بلند مدت هم که عاااالی. تشویقهر وقت از مسیر خونه ی عمه عالیه رد میشیم اشاره میکنی و میگی عمه. آخ که اون لحظه دوست دارم بخورمت niniweblog.comبغل. آخه از بس شیرینی..بوس

یه شب با بابا امید داشتیم فیلتر دستگاه تصفیه آب رو عوض میکردیم که گفتی آب میخوای. تا دریخچال رو باز کردم یک دفعه شروع کردی به جیغ زدن و گریه کردن، همش به پات اشاره میکردی و گریه میکردی!!! گریههرچی اطراف رو نگاه کردیم که شاید چیزی نیشت زده باشه چیزی ندیدیم. همه لباسهات رو ازتنت درآوردم که نکنه شاید چیزی توی لباسهات باشه اما بازهم چیزی نبود. به ناچار رفتیم اورژانس. طوری که توی ماشین لباسهات رو تنت کردم. الهی فدات شم همش گریه می کردی. انگشت شست پات هم قرمز و متورم شد و یه مقدار هم کبود شد. خیلی ترسیدیم ترسوگفتیم حتما پات پیچ خورده و در رفته که کبود شده و این همه درد داری. هیچی دیگه تا برسیم هزار تا فکر زشت و ناجور میومد تو سرمون. به هرحال توی اورژانس بدون نوبت رفتیم داخل، آقای دکتر هم با کلی مکافات تونست پات رو نگاه کنه. نه علایم گزیدگی نه شکستگی و در رفتگی، نه ...هیچ... فقط جیغ و گریهniniweblog.comniniweblog.com

دو تا آمپول و یک شربت ضد حساسیت برات تجویزکردن، حالا موقع آمپول زدن دو تا پرستار، بابا امید و یه آقای دیگه نگهت داشتن تا تونستن تزریق کنن. درد آمپول هم که اضافه شد دیگه طاقت نیاوردم و خودمم زدم زیر گریه...با یه آبنبات سعی کردیم آرومت کنیمniniweblog.com تا برسیم خونه آناجون تا با جوجه ای که اونجا داری بازی کنی شاید آروم شی، برای نیم ساعت خوب بودی اما تا رسیدیم خونه دوباره شروع شد گریه. اینقدر گریه کردی که همینجوری تو بغلم خوابت میبردخواب آلود اما درد نمیذاشت که بخوابی. دیگه تا ساعت 2 شب با بابا امید اینقدر تو بغل گردوندیمت تا بالاخره تو بغل بابا خوابت برد.الهی فدات بشم پسرگلم . هیچ وقت این همه گریه ت رو ندیده بودم. الهی هیچ وقت ناراحتی و اشک هات رو نبینم. من همه سعی خودم رو میکنم تا خیلی خوب مواظبت باشم، تا حتی مریض هم نشی اما وقتی یه اتفاق اینجوری می افته خیلی ناراحت میشم و عذاب میکشم...حالا هروقت از مسیر اورژانس رد میشیم اشاره میکنی و میگی بووَه، بووَه...محبت

پسندها (1)

نظرات (0)

افراد آنلاین : 1
بازدید امروز : 43
بازدید دیروز : 103
بازدید هفتگی : 241
کل بازدیدها : 52,426