شب یلدا

امسال شب یلدا خونمون حسابی شلوغ بود.پدر بزرگ اینا، آناجون و عمه ها، عمو، یاشگین جون و خانواده شون و همینطور خانواده دایی یاشگین. من به عنوان میزبان سعی کردم به همه خوش بگذره. کلی تنقلات گرفته بودیم تا دور همی خوبی داشته باشیم. شب هم که آنا جون اومد یا قابلمه بزرگ باقالی درست کرده بود و آورد . با اینکه هر کدوم خیلی خوردیم ولی بازهم یه عالمه اضافه اومد.
پسر گل و جیگر مامان و باباش هم با آقا ماهان و امین کلی بازی و شیطونی کردین. اما یه کوچولو هم دعواتون شد. آخه ماهان کوچولو گوشیه مامانش رو دستش گرفته بود و باهاش بازی میکرد که شما فکر کردی گوشیه منه و سر این یه کم گریه کردی. البته این اقتضای سنته مامان نازم.چون نسبت به هر چیزی که مال من یا خودت باشه احساس مالکیت می کنی و هیچ کس حق نداره بهش دست بزنه، حتی بابا امید...
بالاخره اینقدر بازی و شیطنت کردی که ساعت 10 خوابیدی و هندونه شب یلدا رو نخوردی...![]()


شب یلدا
