روزهای بهاری
این روزها بیشتر اوقات موقع عصر به سه چرخت میریم پارک سر کوچه. توی پارک کلی بهت خوش میگذره و کیفور میشی. هر جا هم که سنگ یا سنگریزه پیدا میکنی برمیداری و پرت میکنی...درواقع یه جورهایی عاشق این کاری.



یه شب رفتیم پارک شهدای گمنام. اونجا هم کلی بازی کردی و یه دوست جدید پیدا کردی. اما موقع پیاده شدن از وسایل بازی خیلی گریه کردی،
به هیچ وجه حاضر نبودی پیاده شی تا بریم خونه. اینقدر سر ذوق و شاد بودی که شام هم نخوردی. الللللهی مامان فدات بشه که این همه پر انرژی و خستگی ناپذیری....gif)
.gif)





چراااااا وایساد؟؟؟.gif)
این روزها دوست داری همه ی کارهات رو خودت انجام بدی و مستقل باشی. غذا خوردن (دوست داری توی قابلمه غذا بخوری)، کفش پوشیدن، برداشتن چیزی از توی کابینت و ...قربونش برم حافظه ی بلند مدت هم که عاااالی.
هر وقت از مسیر خونه ی عمه عالیه رد میشیم اشاره میکنی و میگی عمه. آخ که اون لحظه دوست دارم بخورمت .gif)
. آخه از بس شیرینی..![]()
یه شب با بابا امید داشتیم فیلتر دستگاه تصفیه آب رو عوض میکردیم که گفتی آب میخوای. تا دریخچال رو باز کردم یک دفعه شروع کردی به جیغ زدن و گریه کردن، همش به پات اشاره میکردی و گریه میکردی!!!
هرچی اطراف رو نگاه کردیم که شاید چیزی نیشت زده باشه چیزی ندیدیم. همه لباسهات رو ازتنت درآوردم که نکنه شاید چیزی توی لباسهات باشه اما بازهم چیزی نبود. به ناچار رفتیم اورژانس. طوری که توی ماشین لباسهات رو تنت کردم. الهی فدات شم همش گریه می کردی. انگشت شست پات هم قرمز و متورم شد و یه مقدار هم کبود شد. خیلی ترسیدیم
گفتیم حتما پات پیچ خورده و در رفته که کبود شده و این همه درد داری. هیچی دیگه تا برسیم هزار تا فکر زشت و ناجور میومد تو سرمون. به هرحال توی اورژانس بدون نوبت رفتیم داخل، آقای دکتر هم با کلی مکافات تونست پات رو نگاه کنه. نه علایم گزیدگی نه شکستگی و در رفتگی، نه ...هیچ... فقط جیغ و گریه.gif)
.gif)
دو تا آمپول و یک شربت ضد حساسیت برات تجویزکردن، حالا موقع آمپول زدن دو تا پرستار، بابا امید و یه آقای دیگه نگهت داشتن تا تونستن تزریق کنن. درد آمپول هم که اضافه شد دیگه طاقت نیاوردم و خودمم زدم زیر گریه...با یه آبنبات سعی کردیم آرومت کنیم
تا برسیم خونه آناجون تا با جوجه ای که اونجا داری بازی کنی شاید آروم شی، برای نیم ساعت خوب بودی اما تا رسیدیم خونه دوباره شروع شد
. اینقدر گریه کردی که همینجوری تو بغلم خوابت میبرد
اما درد نمیذاشت که بخوابی. دیگه تا ساعت 2 شب با بابا امید اینقدر تو بغل گردوندیمت تا بالاخره تو بغل بابا خوابت برد.الهی فدات بشم پسرگلم . هیچ وقت این همه گریه ت رو ندیده بودم. الهی هیچ وقت ناراحتی و اشک هات رو نبینم. من همه سعی خودم رو میکنم تا خیلی خوب مواظبت باشم، تا حتی مریض هم نشی اما وقتی یه اتفاق اینجوری می افته خیلی ناراحت میشم و عذاب میکشم...حالا هروقت از مسیر اورژانس رد میشیم اشاره میکنی و میگی بووَه، بووَه...![]()


روزهای بهاری 
