ایلیا خانایلیا خان، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

ایلیا ناز مامان و بابا

پایان 18 ماهگی

1393/11/23 8:35
نویسنده : مامان نازی
275 بازدید
اشتراک گذاری

پسر ناز و عشق مامان و باباش دیگه حسابی مرد شده و قراره پایان 18 ماهگیش رو جشن بگیریم. niniweblog.com بالاخره بعد از کلی تمرین بهم گفتی ماما اخ که اون لحظه چقدر شیرین بود زیباکه داشتم ظرف میشستم که اومدی لباسمو گرفتی و گفتی ماما محبتمنم سریع پریدم بغلت کردمو گفتم جان ماما.بغل این همه ذوق من به خاطر اینه که شما هنوز صحبت نمیکنی فقط یه وقتایی میگی عمّ (عمه) و یا حمّ (حمام) . با اینکه خیلی باهات صحبت میکنیم اما دایره لغاتت هنوز محدوده. غمگین

صبح 20بهمن رفتیم خانه بهداشت . قدو وزنت عالی بود و الحمدالله نمودار رشدت رو به بالا وزن: 12.6 و قدت هم 87 سانتی متر . الهی من قربون قد بالات بشم. بوسوقتی میخواستن بهت واکسن بزنن بهم گفتن که دست و پاهات رو بگیرم که بتونن واکسن رو درست بزنن اما عشق مامان بدون هیچ گونه گریه و بد قلقی دوتا واکسن رو نوش جان کرد . همه ی پرستارها و دانشجوهای اونجا کلی تعجب کرده بودنتعجب که این بچه چرا گریه نکرد این اولین بچه ایه که اینقدر آرومه. منم تو دلم هی آیه و ان یکاد میخوندم و حرص میخوردم که یه وقت چش نخوری دلخورآخرش خانم شاکری مسئول شبکه بهداشت هم بهم گفت رفتی خونه واسش اسپند دود کن.

تا دو ساعت بعد از واکسن خوب بودی بعدش دیگه درد و ناله هات شروع شد niniweblog.comniniweblog.comمدام جیغ میزدی و گریه میکردی و ازبغلم پایین نمی اومدی. وااااای که چقدر ناراحت کننده بود. ظهر که بابا امید از سرکار اومد و تو رو تو این حال دید کلی ناراحت شد. واقعا نمیدونستیم باید چیکارت کنیم؟؟ سوال اینقدر درد داشتی که اجازه نمیدادی کیسه یخ رو بذارم رو پاهات مجبور بودم به بابا بگم دستات رو نگه داره تا یه کم یخ بذارم شاید آرومتر شدی. هیچ چیزی آرومت نمیکرد بجز شیر خوردن. منم دیگه واقعا ضعف کرده بودم .

بابا امید همش ناراحت بود و میگفت هیچوقت ندیده بودم ایلیا اینقدر گریه کنه .چون پات درد میکرد حتی نمیتونستی درست بخوابی اون شب که همش بیدار بودیم.niniweblog.com  تا اینکه ساعت 6 صبح خوابت برد و 9.5 که بیدار شدی دیدم بهتری و خودت از تو اتاق اومدی بیرون. خدا رو شکرررررررررر

منم دیدم بهتر شدی گفتم حالا که اینطوریه پاشم یه کیک درست کنم امشب همه رو دعوت کنیم بیان خونمون شاید دورت شلوغ باشه دردت یادت بره.

شب دو قلو هامون هم اومدن، محمد جواد و ابوالفضل (نوه های عمه مامان) . خدارو شکر اینقدر مشغول بازی شدی که درد پات یادت رفت.niniweblog.comniniweblog.com

اینقدر ورجه وورجه میکردین که همه عکسها تار شد ولی حیفم اومد نذارم

پسندها (2)

نظرات (2)

مامانی آدرین
23 بهمن 93 10:07
ایلیا جون عزیزم چقدر تو ناز و بانمکی
زهرا
23 بهمن 93 10:23
میبینم که پسرامون علائق مشترکی هم دارن! از موتور سواری و کامپیوتر گرفته تا آب بازی و اتو و لباسشویی!!!
افراد آنلاین : 1
بازدید امروز : 37
بازدید دیروز : 103
بازدید هفتگی : 235
کل بازدیدها : 52,420