ایلیا خانایلیا خان، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

ایلیا ناز مامان و بابا

شیطنت های ایلیایی

اینم یه نوعشه دیگه... عاشق اینی که خودت رو وزن کنی دعوای پدر و پسر بر سر نوبت یه روزهایی هم یاد بچگی هات می افتی و دوست داری توی چادرت بخوابی.تازه دوست داری زیپش رو ببندم و توی چادر قلت بدم.هر وقت هم کسی میاد خونمون میبریش توی اتاقت و خودت میری روی تختت میخوابی و میخوای که پتو بندازن روت و کنار تختت بشینن تا شما اینجوری واسه خودت کیف کنی. درحال تماشای حسنی و خوردن کیک و آب پرتقال (البته بعد از خوردن قطره آهن) انشاالله همیشه سالم و تندرست باشی و خنده رو روی لبات ببینم. ...
16 ارديبهشت 1394

روزهای بهاری

این روزها بیشتر اوقات موقع عصر به سه چرخت میریم پارک سر کوچه. توی پارک کلی بهت خوش میگذره و کیفور میشی. هر جا هم که سنگ یا سنگریزه پیدا میکنی برمیداری و پرت میکنی...درواقع یه جورهایی عاشق این کاری. یه شب رفتیم پارک شهدای گمنام. اونجا هم کلی بازی کردی و یه دوست جدید پیدا کردی. اما موقع پیاده شدن از وسایل بازی خیلی گریه کردی، به هیچ وجه حاضر نبودی پیاده شی تا بریم خونه. اینقدر سر ذوق و شاد بودی که شام هم نخوردی. الللللهی مامان فدات بشه که این همه پر انرژی و خستگی ناپذیری... چراااااا وایساد؟؟؟ این روزها دوست داری همه ی کارهات رو خودت انجام بدی و مستقل باشی. غذا خوردن (دوست داری توی قابلمه غذا...
16 ارديبهشت 1394

نوروز94

سال نو می شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زندو پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما… سال 93 هم با همه ی خوبی ها و بدیهاش تموم شد و پسر گل قراره که یک سال بزرگتر شه . امسال سال تحویل شنبه،ساعت 2:15شب بود و امسال و سال بز نامگذاری کردن. البته لحظه سال تحویل منو شما خواب بودیم. چون روز خسته کننده ای داشتم و آخرین خونه تکونی ها رو انجام میدادم واقعا خسته شده بودم و ساعت 11موقع خوابوندن گل پسرم خوابم برده بود. فقط بابا امید بیدار بود که اونم ما رو بیدار نکرده بود... به هرحال امیدوارم سال جدید سالی پر از شادی و موفقیت برای همه مسلمونها و دوستان با...
24 فروردين 1394

سرگرمی های جدید

سلام عزیز تر از جانم. این روزها با برنامه های جدیدی که برات چیدیم حسابی سرگرمی و خدا رو شکر از جیغ زدنهات هم خبری نیست. بازیهای زیادی رو یاد گرفتی. یه پا نقاش شدی، موقع سفره پهن کردن کمک میکنی. وقتی غذات رو میخوری زود قاشقت رو میبری میندازی توی سینک ظرفشویی و مثلا به جای کمک کردن سفره رو بلند میکنی که بتکونی برام . از همه مهمتر حرف گوش کن تر شدی. فکرکنم منم مامان تر شدم. یکی از بازیهای این روزهات اینه که توپت رو بیاری بدی به من و بگی ماما، و بعد با اشاره بفهمونی که با بابا امید بازی کنیم. ما هم باید والیبال بازی کنیم تا شما بخندی و لذت ببری هر وقت هم که توپ می افته شما نقش توپ جمع کن رو داری. یه بار این بازی رو برات نقاشی کردم ،...
5 فروردين 1394

کم کم داری حرف میزنی

سلام پسر عزیزتر از جانم.خیلی وقته به وبلاگت سر نزدم. این روزها یه کم سرم شلوغه. آخه همش مشغول بازی با گل پسر عزیزم هستم. چند وقته قوانین جدید وضع کردیم. مثلا اینکه با بابا امید تصمیم گرفتیم که دیگه گل پسرمون بدون مامانش جایی نره. قبلا همراه بابا امید بیرون میرفتی، یا یه وقتایی من میگذاشتمت پیش مادر بزرگ و خودم بعضی کارهای بیرون رو انجام میدادم، اما الان همه چیز فرق کرده و فقط به همراه بابا امید تا پارک میتونی بری. البته خودم سعی میکنم یه روز درمیون پارک ببرمت. بازی و شادی و صحبت کردنمون بیشتر شده. این روزها کلمات بیشتری رو میگی: ماما، بابا، نه. من هم به این نتیجه رسیدم که همه چیز رو به صورت سوالی ازت بپرسم. ایلیا اینکه رانندگی میکنه کی...
14 اسفند 1393