ایلیا خانایلیا خان، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا ناز مامان و بابا

پس لرزه های از شیر گرفتن

عزیز دل و جیگرمامان، خیلی خیلی دوستت دارم از وقتی از شیر گرفتمت احساس می کنم فاصله ی بینمون زیاد شده . چند روز بعد از شیر گرفتنت مثل اینکه هنوز باور نمی کردی که دیگه از می می خبری نیست ولی بعد از چند روز که متوجه شدی با من بد شدی. هروقت چیزی می خواستی یا کاری میکردی که نباید انجام میدادی و بهت می گفتم نه میومدی و منو میزدی یا گاز میگرفتی و میگفتی ماما اَه. دیگه توی بغلمم نمیومدی، خاک گلدونها رو میریختی، همش دوست داشتی با بابا امید و عمو حمید باشی. هنوز هم یه وقتایی یادت می افته و میگی می می. وقتی میگم بیا تا بهت بدم خودت میگی اَی اَی. خدا رو شکرغذا خوردنت خیلی خوب شده صبح که از خواب بیدار میشی حتی اجازه نمیدی دست و صورتت رو بشورم یا...
3 تير 1394

پروژه ی عظیم از شیر گرفتن ایلیا

بعد از سفر شیراز با توکل به خدا و به مناسبت روزهای پر خیر و برکت شعبان سعی کردم ماجرای از شیرگرفتنت رو شروع کنم و شیر روزانه ت رو قطع کنم. البته صبح ها خیلی خوب بود تا ساعت5/12 که مهد بودی و بعد هم اونجا اینقدر بازی کرده بودی   که خسته شده بودی وتا میومدی خونه شیرمیخوردی و تا ساعت 4 میخوابیدی .عصر هم به همراه بابا امید اکثر وقتها می رفتیم بیرون تا شیر خوردن کمتر یادت بیفته. البته یکی دوبار دارچین زدم و وقتی اومدی بخوری گفتی اه...اه...اه. اما کم کم برات عادی شدو فلفل رو امتحان کردم اما شما باهوش تر از این حرفها بودی عزیز دلم. یه بار رفتی دستمال آوردی و خواستی که پاکش کنم یه بار هم دستمو گرفتی بردی که بشورم( ماما می می آبَ). چون متوجه ...
26 خرداد 1394

سفر شیراز

عزیز دل مامان و بابا سلام. گل پسرم دیگه واسه خودش یه پا مرد شده و بدون بهانه و اذیت توی مهد میمونه. صبحها ساعت 8 من و جیگرکم باهم میریم به سمت مهد کودک .چند دقیق اول هم میمونم و وقتی سرگرم بازی میشی برمیگردم خونه. به مربی مهد هم میگید عمه آیه. چند تا دوست به اسمهای سامیار، معید و حسین آقا داری. شما و معید و سامیار بچه های نیمه شیطونی هستید ولی حسین آقا فوق العاده شیطون و بازیگوشه. 12 خرداد به مناسبت جشن عقد محمد آقا(پسر عموی مامان) یه سفر رفتیم شیراز. سفر خوبی بود و خیلی از اقوام و دوستانمون رو دیدم. یه ظهر هم رفتیم خونه مهندس سمندریان(همسایه ی دهدشتمون). اونجا کلی با مینا و بهار و شیرین (دختر خاله ی مینا وبهار) بازی کردین. یه شب ه...
24 خرداد 1394

مهد کودک

گل پس عزیز مامان و بابا از 27/2 بنا به دلایل خاصی میره مهد کودک. روزی که رفتیم شرایط مهد رو بپرسیم ، از روی صندلی پایین پریدی و رفتی با بچه ها مشغول بازی شدی. با زحمت آوردمت خونه. منم امیدوار شدم که توی مهد میمونی و بهانه گیری نمی کنی. خدا رو شکر همینجوری هم شد و هفته اول اصلا بهانه گیری نکردی. دیدم فرصت مناسبیه برای از شیر گرفتنت چون دیگه شیر هم میخوری( قبلا فقط شیر عسل میخوردی)، واقعا پسر گلی بودی و کلی همکاری میکردی اما متاسفانه سرما خوردی و دو روز بعدش هم شکم روش گرفتی و به مدت یک هفته لب به غذا نزدی فقط شیر میخوردی گاهی هم موز که اونم اثری نداشت طوریکه 400 گرم وزن کم کردی. سر خونه اول که برگشتیم هیچ تازه وابستگیت بیشتر هم شد قرب...
16 خرداد 1394

خرابکاریهای گل پسر

پسرک شیطون و دوست داشتنیه من خیلی دوستت دار عزیز دلم. با دیدن کارها و شیطنت هات بعضی اوقات ناراحت میشم اما اکثر وقتها میخندم و خدا رو شکر میکنم که یه پسر سالم و خو شگل دارم که میتونه باکارهاو رفتارهاش دل مارو شادکنه. به قول معروف یکی از خصوصیات بچه ی خوب و سالم شیطنت هاشه. کلا دوست داری توی هرکاری دستی داشته باشی و یک تجربه جدید کسب کنی. البته بعضی وقتا کسب این تجربه ها باعث خرابکاری هم میشه. مثل دست کردن توی لیوان چای، پیچوندن سر شعله های گاز و... اینم چند نمومه از خاربکاریهای شیرینت یه روز جمعه ساعت 7.30 صبح، ایلیا خان مثلا میخواد چایی دم کنه ژله خیلی دوست داری و بهش میگی هیژَه. اصلا نذاشتی از تو قال...
31 ارديبهشت 1394